PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : آهسته باز از بغل پله‌ها گذشت



ن کیوانپور
2015-04-30, 19:26
آهسته باز از بغلِ پله‌ها گذشت*

986
اول : خیابان شلوغ و مردم در هیاهو. گل‌فروشی و شیرینی فروشی را روی سرشان گذاشته‌اند. دسته دسته گل برمی‌دارند و در صفِ طویل می‌ایستند تا نوبتشان شود. گل بخرند و رویش کارتی با مضمونِ روزت مبارک مادر بچسبانند. یک دسته گلِ سرخ را با دقت جدا می‌کنم. بدونِ تیغ و خار و خوردگی. تمیز و مرتب می‌چینمشان روی میز. در جوابِ فروشنده می‌گویم همین طوری می‌برم. پول را می‌دهم و از میانِ جمعیت راهم را می‌گُشایم.

دوم : نشسته‌است توی ایوان. دارد توی فنجانِ همیشگی‌اش چای می‌نوشد و خرما می‌خورد. خیره شده به بچه‌های کوچکِ توی کوچه که توپ بازی می‌کنند. من را از دور می‌بیند. می‌خندد. گل‌ها را پشتم پنهان کرده‌ام. دست‌های چروکیده و خسته‌اش را می‌بوسم. پیشانی‌ام را می‌بوسد. در آغوش می‌کشد من را.

آخر:‌ می‌نشینم روی زمین. گل‌ها را با حوصله از شاخه جدا می‌کنم. یک عالمه غنچه‌ی سرخ و زیبا. یکی یکی می‌چینمشان روبرویم. در دسته‌های پشتِ سرِ هم. تمامیِ تکه سنگِ جلویم پُر می‌شود از غنچه‌های گلِ سرخ. توی دلم می‌گویم روزت مبارک مادربزرگ!


*عنوانِ شعری از استاد شهریار درباره‌ی مادر


نگارنده: نسترن کیوان‌پور