PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : القاب حضرت زينب (س)



صدای رسا
2015-05-04, 01:13
نام پدر : حضرت امیرالمومنین علی بن ابیطالب (ع)


نام مادر : حضرت فاطمه زهرا (س)


ناریخ ولادت : روز پنجم جمادی الاولی سال پنجم یا ششم هجری قمری


محل تولد : مدینه


کنیه : ام الحسن و ام الکلثوم


القاب : صدیقه الصغری، عصمة الصغری، ولیه الله العظمی ، ناموس الکبری ، شریکةالحسین (ع) ، کامله ، فاضله و...


همسر : عبدالله فرزند جعفر بن ابیطالب


تعداد فرزندان : 3 پسر ( علی ، عون ، جعفر ) و1 دختر ( ام الکلثوم )


وفات : شب یکشنبه 15 رجب سال 63 هجری قمری


محل دفن : شام

صدای رسا
2015-05-04, 01:14
رحلت حضرت زینب (س)

حضرت زینب (س) در 15 رجب سال 63 هجری قمری از دنیا رفت. بانوی قهرمانی که پس از شهادت امام حسین، ارائه نهضت عاشورا را به دوش کشید و پرچمدار این قیام بود در ضمن سفری که به همراه همسر گرامی شان عبدالله بن جعفر به شام رفته بود به لقاءالله پیوست و بدن مطهر آن بانوی بزرگوار در همان جا دفن گردید.

محل دقیق قبر مطهر حضرت زینب کبرى علیها السلام

از قدیم الایام سه مکان به عنوان قبر مطهر این بانوى بزرگوار مطرح است و هرکدام نیز طرفدارانى دارد.

1- قبرى که در شهرک زینبیه امروز در نزدیکى دمشق، پایتخت فعلى کشور سوریه وجود دارد. علماى قدیم از این مکان (شهرک زینبیه) به «غوطه‏» یا «راویه‏» تعبیر آورده‏اند. زائران ایرانى که جهت زیارت به سوریه مى‏ روند، این مکان را زیارت مى ‏کنند.

2- محلى که در شهر قاهره پایتخت مصر به نام «زینبیه‏» مشهور است.

3- شهر مدینه نیز به عنوان محل دفن حضرت زینب علیها السلام معرفى شده است، گرچه در مدینة النبى محلى به این نام مثل دمشق و قاهره وجود ندارد.مرحوم حاج شیخ عباس قمى به نقل از استاد خودش مرحوم محدث نورى، و دیگران احتمال شام را تقویت کرده اند.

منابع :

aviny.com

sibtayn.com

tebyan.net

صدای رسا
2015-05-04, 01:21
القاب حضرت زينب (س)


-زينب كبرى : اين لقب براى مشخص شدن و تمييز دادن حضرت زینب (س) از ساير خواهرانش (كه از ديگر زنان اميرمؤ منان به دنيا آمده بودند) بود.


-الصديقة الصغرى : چون (صديقة) لقب مبارك مادرش ، زهراى مرضيه (س) است و از سويى شباهت هاى بى شمارى ميان مادر و دختر وجود داشت، لذا حضرت زينب را (( صديقه صغرى )) ملقب كردند.




-عقيله / عقيله بنى هاشم / عقيله الطالبين : (عقيله) به معناى بانويى است كه در قومش از كرامت و ارجمندى ويژه اى بر خوردار باشد و در خانه اش عزت و محبت فوق العاده اى داشته باشد.


از ديگر لقب هاى حضرت زينب ، موثقه عارفه ، عالمه غيرمعلمه ، عابده آل على ، فاضله و كامله است.

صدای رسا
2015-05-04, 01:22
ﻫﺮﻭﻗﺖ ﺳﯿﻠﯽ ﺧﻮﺭﺩﯼ ، ﺑﮕﻮ : ﯾﺎﺯﻫﺮﺍ ........
ﻫﺮﻭﻗﺖ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﻭﺑﺴﺘﻨﺪ، ﺑﮕﻮ : ﯾﺎﻋﻠﯽ .......
ﻫﺮﻭﻗﺖ ﺑﯽ ﯾﺎﻭﺭﺷﺪﯼ، ﺑﮕﻮ : ﯾﺎﺣﺴﻦ .........
ﻫﺮﻭﻗﺖ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﯼ، ﺑﮕﻮ : ﯾﺎﺣﺴﯿﻦ .....
ﻫﺮﻭﻗﺖ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺷﺪﻱ ﺑﮕﻮ : ﻳﺎﺍﺑﺎﺍﻟﻔﻀﻞ ...........
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮﺗﺸﻨﻪ ﺷﺪﯼ،ﺁﺏ ﻧﺨﻮﺭﺩﯼ،ﺑﯽ ﯾﺎﻭﺭﺷﺪﯼ،
ﺩﺳﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﺴﺘﻨﺪ،ﺳﯿﻠﯽ ﺧﻮﺭﺩﯼ،ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺷﺪﻱ ﺑﮕﻮ :
"ﺍﻣﺎﻥ ﺍﺯﺩﻝ ﺯﯾﻨﺐ"
http://upload7.ir/imgs/2014-10/54812423901352363665.jpg

صدای رسا
2015-05-04, 01:26
پیام خون حضرت زینب
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

وقتی به دل داغ برادر ماند و زینب
یک کربلا غم در برابر ماند و زینب

وقتی شهادت حرف آخر را رقم زد
غمنامه تنهای بی سر ماند و زینب

وقتی خزان بر سرخی آلاله ها زد
صحرایی از گل های پرپر ماند و زینب

وقتی که آتش با قساوت همزبان شد
در خیمه ها توفان آذر ماند و زینب

وقتی غزالان حرم هر سو رمیدند
موی پریشان، دیده تر ماند و زینب

وقتی فضا خالی شد از پرواز یاران
یک آسمان بی کبوتر ماند و زینب

تا کربلا در کربلا مدفون نگردد
در نینوا فریاد آخر ماند و زینب

دیدیم جای گریه، جای ناله کردن
«قد قامت» غوغای دیگر ماند و زینب

دست علی از آستینش شد نمایان
روح شجاعت های حیدر ماند و زینب

هنگامه ای دیگر به پا شد کربلا را
اوج تعهد، حفظ سنگر ماند و زینب

تکمیل نهضت در بیانش جلوه گر شد
وقتی پیام خون رهبر ماند و زینب

صدای رسا
2015-05-04, 01:26
زینب، پاسدار لاله ها
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

می سوخت چوشمع و پایداری می کرد
دل از مژه جای اشک جاری می کرد

شب دختر شیر حق به جای عباس
از عترت عشق پاسداری می کرد

صدای رسا
2015-05-04, 01:28
با پای برهنه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

زان فتنه خونین که به بار آمده بود
خورشید ولا، بر سر دار آمده بود

با پای برهنه، دشت ها را زینب
دنبال حسین، سایه وار آمده بود

صدای رسا
2015-05-04, 01:28
کاروان اشک
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

می نویسم نامه ای با اشک و خون
از زبان داغ داران قرون

کاروان اشک و محمل های آه
در میان لاله ها می جست راه

لاله ها از سینه های چاک چاک
می دمید از سینه گلگون خاک

بال های سوگ در پرواز بود
پرده های آه در آواز بود

کاروان را طاقت این راه نیست
از دل زینب کسی آگاه نیست

دست ها در آرزوی پیکرند
مرغکان عشق، بی بال و پرند

دشت می گرید در آغوش غروب
وای از سیمای مدهوش غروب!

ساقه های نیزه گل داده ست، آه!
دست ها هر سوی افتاده است، آه!

می دود در لاله ها خون حسین
وای از رخسار گلگون حسین

زینب و بدرود مهمانان خاک
زینب و گلزخم های چاک چاک

جامه های زخم بر اندامشان
پیشگامان رهایی، نامشان

هر طرف سروی به خاک افتاده است
وین طلوع سرخ هر آزاده است

پیشگامان، ارغوانی گشته اند
لاله رویان، جاودانی گشته اند

صدای رسا
2015-05-04, 01:29
توسل به زینب کبری
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

مرحوم بهبهانی، بانی شبستان مسجد نقل می کرد.

پدرم قبل از تمام شدن کار شبستان مسجد، به مرض موت مبتلا شد و در آن حال وصیت نمود که «مبلغ دوازده هزار دینار حواله را صرف اتمام کار مسجد نمایید».

زمانی که فوت کرد، به منظور احترام به پدر و اشتغال به مجالس ‍ ترحیم، چند روزی کار ساختمان تعطیل شد. شبی در عالم خواب پدرم را دیدم که به من گفت: چرا کار مسجد را تعطیل کردی؟ گفتم: به منظور احترام به شما و اشتغال به مجالس ترحیمتان. در جوابم گفت: اگر می خواستی برای من کاری بکنی، نباید کار ساختمان مسجد را تعطیل می کردی.
زمانی که بیدار شدم تصمیم به اتمام کار ساختمان مسجد نمودم به این منظور بای حواله دینارهایی که پدرم در وصیت خود عنوان کرده بود وصول کرده و از آن مصرف می نمودم. اما هر چه بیشتر جست و جو می کردم حواله ها پیدا نمی شد هر جا که احتمال وجود حواله ها می رفت گشتم، اما خبری از حواله ها نبود.

سرانجام در حالی که بسیار ناراحت بودم به مسجد رفته و متوسل به حضرت زینب (س) شدم و خدا را به حق آن ساعتی که امام حسین (ع) و زینب (س) از یکدیگر وداع نمودند قسم دادم. ناگهان خوابم برد.

پس از مدتی بیدار شدم و دیدم همان ورقه ای که حواله ها داخل آن بود کنار من است از همان ساعت کار مسجد را ادامه دادم تا به اتمام رسانیدم و همیشه این کرامت را برای دیگران نقل می کنم.

صدای رسا
2015-05-04, 01:30
یهودی و طلب فرزند از زینب
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

نقل می کنند: در بروجرد مردی یهودی بود به نام یوسف، معروف به دکتر. او ثروت زیادی داشت ولی فرزند نداشت. برای داشتن فرزند چند زن گرفت، دید از هیچ کدام فرزندی به دنیا نیامد. هر چه خود می دانست و هر چه گفتند عمل کرد، از دعا و دارو، اثر نبخشید.

روزی مأیوس نشسته بود، مرد مسلمانی نزد او آمد و پرسید: چرا افسرده ای؟ گفت، چرا نباشم، چند میلیون مال وثروت برای دشمنان جمع کردم! من که فرزندی ندارم که مالک شود. اوقات وارث ثروت من میشود.

مرد مسلمان گفت: من راه خوبی بهتر از راه تو می دانم. اگر توفیق داشته باشی، ما مسلمانان یک بی بی داریم، اگر او را به جان دخترش قسم بدهی، هر چه بخواهی، از خدا می خواهد. تو هم بیا مخفی برو حرم زینب (س) و عرض ‍ حاجت کن تا فرزنددار شوی. می گوید: حرف این مرد مسلمان را شنیدم و به طور مخفی از زنها و همسایه هایم و مردم با قافله ای به دمشق حرکت کردم.

صبح زود رسیدیم، ولی به هتل نرفتم، اول غسل و وضو و بعد هم زیارت و گفتم: آقا یا رسول الله! دشمن تو و دامادت در خانه فرزندت برای عرض حاجت آمده، حاشا به شما بی بی جان! که مرا ناامید کنی. اگر خدا به من فرزندی دهد، نام او را از نام ائمه می گذارم و مسلمان می شوم. او با قافله برگشت.

پس از سه ماه متوجه شد که زنش حامله است، چون فرزند به دنیا آمد و نام او را حسین نهادند و نام دخترش را زینب. یهودیها فهمیدند و اعتراضها به من کردند که چرا اسم مسلمانها را برای فرزندت انتخاب کردی. هر چه دلیل آوردم نشد قصه را بازگو کردم ناگهان دیدم تمام یهودیهایی که در کنار من بودند با صدای بلند گفتند: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علیا ولی الله» و همه مسلمان شدند.

صدای رسا
2015-05-04, 01:31
شفای پسری که از بام سرنگون شده بود
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

مرحوم سید کمال الدین رقعی، که زمانی مسئولیت واحد تأسیسات و برق صحن مقدس حضرت زینب (س) را به عهده داشت، برای یکی از دوستان خود چنین تعریف می کرد:


روزی پسری به نام «صاحب» مشغول چراغانی مناره های حرم حضرت زینب (س) برای جشن مبعث بود که از بالای پشت بام به وسط حیاط صحن سرنگون شد. مردم جمع شدند و بلافاصله او را به بیمارستان عباسیه شهر شام منتقل کردند و به علیت حال بسیار وخیم او، توسط پزشکان بستری شد.


خود او نقل می کند: هنگامی که در روی تخت دراز کشیده بودم، ناگهان بی بی مجلله ای دست یک دختر کوچک را گرفته و آن دختر فرمود: اینجا چه می کنی؟ بر خیز و برو کارت را انجام بده.

و باز ادامه داد: عمه جان! بگو برود و کارش را انجام بدهد. بی بی اشاره فرمود: برو کارت نیمه تمام مانده. من که ترسیده بودم، با همان لباس بیمارستان از روی تخت بلند شدم و فرار کردم. در خیابان افرادی که مرا آورده بودند با تعجب از من پرسیدند: اینجا چه می کنی؟ و چرا از بیمارستان بیرون آمدی؟ من شرح واقع را گفتم و خلاصه، این واقعه، مشهور آن زمان شهر شام شد.

صدای رسا
2015-05-04, 01:32
شفای یک جوان
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

مردی مصری نقل می کرد: روزی در حجره بودم، زنی باوقار و با حجاب و متانت نزد من آمد و متاعی طلب کرد. سؤال کردم: مادر! چرا پریشانی؟
عرض کرد: ای جوان مصیر! یک فرزند بیشتر ندارم، آن هم به مرض سل مبتلا شده و تمام پزشکان از درمان او عاجز مانده اند حالا آمده ام و آذوقه ای مهیا کنم و به وطن باز گردم.

مردی مصری گفت: می شود امشب را در منزل ما مهمان شوی، تا من هم طبیبی سراغ دارم و فرزند تو را نزد او می برم، زن رفت و پسر را آورد و گفت: من هر چه طبیب بوده بردم. مرد مصری رفت در مقام حضرت زینب (س) در مصر، و طولی نکشید برگشت و به زن گفت: آماده باش برویم.

وقتی که زن با فرزند خود به همراه مرد مصری وارد حرم حضرت زینب کبری (س) شدند، زن تعجب کرد و گفت: این جا که کسی نیست.

چون این زن مسلمان نبود و به این چیزها عقیده نداشت، ولی مصری گفت: شما برو و استراحت کن.

زن در گوشه حرم خوابش برد. اما مرد مصری وضو گرفت و جوان را به همراه یک روسری به حرم بسته و شروع به عبادت نماز و دعا و التماس کرد. ناگهان دید مادر جوان که خوابیده بود، بیدار شد و نزد جوان آمد و بی اختیار گریه کنان دنبال در ضریح می گردد و جوانش بلند شد و با مادر مشغول زیارت ضریح و حرم مطهر بی بی شدند. مرد مصری مرتب سوال می کرد که چه شده؟

زن جواب داد: خواب بودم، دیدم زن جوانی وارد ضریح شد که دستش را به پهلو گرفته بود. وقتی وارد شد، خانم مجلله ای که در حرم بود، دست و پاهای او را بوسید و به بی بی فرمود: ای نور چشم من! این جوان مسیحی را در خانه ات آورده اند، دست خالی بر مگردان.

گفت: مادر! خدا را به جان شما قسم دادم تا حاجت این را روا کند.

یک وقت دیدم که مادر وارد جایی شد که همه در پیش پای او برخاسته و حضرت فاطمه (س) فرمود: یا جدا، یا رسول الله! در خانه زینب آمده، و رسول خدا (ص) از خدا خواست تا جوان را شفا عنایت فرماید.

صدای رسا
2015-05-04, 01:33
نتیجه احترام یک سنی به زینب
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از شیعیان، به قصد زیارت قبر بی بی حضرت زینب (س) از ایران حرکت کرد تا به گمرک، در مرز بازرگان، رسید. شخصی که مسئول گمرک بود، پیر زن را خیلی اذیت کرد و به شدت او را آزار روحی داد. مرتب سؤال می کرد: برای چه به شام می روی؟ پولهایت را جای دیگر خرج کن.

زن گفت: اگر به شام بروم، شکایت تو را به آن حضرت می کنم.

گمرکچی گفت: برو و هر چه می خواهی بگو، من از کسی ترسی ندارم.

زن پس از اینکه خودش را به حرم و به قبر مطهر رساند، پس از زیارت با دلی شکسته و گریه کنان عرض کرد: ای بی بی! تو را به جان حسین ات انتقام مرا از این مرد گمرکچی بگیر.

زن هر بار به حرم مشرف می شد، خواسته اش را تکرار می کرد. آن شب در عالم خواب بی بی زینب (س) را دید که آن را صدا زد.

زن متوجه شد و پرسید: شما کیستید؟

حضرت زینب (س) فرمود: دختر علی بن ابی طالب (ع) هستم، آیا از این مرد شکایت کردی؟

زن عرض کرد: بله، بی بی جان! او به واسطه دوستی ما به شما مرا به سختی آزار داد من از شما می خواهم انتقام مرا از او بگیرید.

بی بی فرمود: به خاطر من از گناه او بگذر.

زن گفت: از خطای او نمی گذرم.

بی بی سه بار فرمایش خود را تکرار کرد و از زن خواست که گمرکچی را عفو کند و در هر بار زن با سماجت بسیار بر خواسته اش اصرار ورزید. روز بعد زن خواسته اش را دوباره تکرار کرد. شب بعد هم بی بی را در خواب و به زن فرمود: از خطای گمرکچی بگذر.

باز هم زن حرف بی بی را قبول نکرد و بار سوم بی بی به او فرمود: او را به من ببخش، او کار خیر کرده و من می خواهم تلافی کنم.

زن پرسید: ای بانوی دو جهان! ای دختر مولای من، این مرد گمرکچی که شیعه نبود، این قدر مرا اذیت کرد، چه کاری انجام داده که نزد شما محبوب شده است؟
حضرت فرمود: او اهل تسنن است، چند ماه پیش از این مکان رد می شد و به سمت بغداد می رفت. در بین راه چشمش به گنبد من افتاد، از همان راه دور برای من تواضع و احترام کرد. از این جهت او بر ما حقی دارد و تو باید او را عفو کنی و من ضامن می شوم که این کار تو را در قیامت تلافی کنم.

زن از خواب بیدار شد و سجده شکر را به جای آورد و بعد به شهر خود مراجعت کرد.

در بین راه گمرکچی زن را دید و از او پرسید: آیا شکایت مرا به بی بی کردی؟
زن گفت: آری اما بی بی به خاطر تواضع و احترامی که به ایشان کردی، تو را عفو کرد. سپس ماجرا را دقیق بازگو کرد.

مرد گفت: من از قوم قبیله عثمانی هستم و اکنون شیعه شدم. سپس ‍ ذکر شهادتین را به زبان جای کرد.

صدای رسا
2015-05-04, 01:33
برطرف شدن حاجت یک هندی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

یکی از علمای بزرگوار می گوید: متولی حرم حضرت زینب (س) فرمود: یک روز یک هندی آمد جلوی صحن حضرت زینب دستش را دراز کرد و چیزی گفت. دیدم یک سکه طلایی در دست او گذاشته شد. رفتم پیشش و گفتم: این سکه را با پول من عوض ‍ می کنی. مرد هندی با تعجب گفت: برای چه؟ گفتم: برای تبرک. با تعجب گفت: مگر شما از این سکه ها نمی گیرید من بیست سال است که هر روز یک سکه می گیرم و در شهر شام زندگی می کنم.

صدای رسا
2015-05-04, 01:34
شفای بیماری

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

حضرت حجة الاسلام حاج شیخ محمد تقی صادق در تحقیقاتی که در مورد داستان ذیل کرده و برای مرحوم آیة الله العظمی بروجردی (ره) نوشته و فرستاده که ترجمه آن این است که معظم له بعد از سلام و درود به مخاطب خود و به تمام مؤمنین از شیعه آل محمد (ص) می نویسد:

و تقدیم می دارم به سوی تو کرامت را که هیچ گونه شک و شبهه ای در او نباشد و آن کرامت از علیا مکرمه حضرت زینب (س) بانوی بانوان عالم و برگزیده امت است و آن قضیه این است که:

زنی به نام فوزیة زیدان از خاندان مردمی صالح و متقی و پرهیزکار در یکی از قراء (روستاهای) جبل عامل به نام جویة مبتلا به درد پای بی درمانی شد تا جایی که به عنوان عمل جراحی متوسل به بیمارستانهای متعددی گردید ولی نتیجه این شد که سستی در رانها و ساق پای وی پدید آمد و هیچ قادر به حرکت نبود، مگر اینکه نشسته و به کمک دو دست راه می رفت و روی همین اصل بیست و پنج سال تمام خانه نشین شد و به همان حال صبر می کرد و مدام با این حال می بود تا اینکه عاشورای آقا ابی عبدالله الحسین (ع) فرا رسید ولی او دیگر از مرض به ستوه آمده بود و عنان صبر را از دست او گرفته، ناچار برادران و خواهران خود را که از خوبان مؤمنین به شمار می روند خواست و از آنان تقاضا کرد که او را به حرم حضرت زینب (س) در شام برده تا در اثر توسل به ذیل عنایت دختر کبرای علی (ع) شفا یافته و از گرفتاری مزبور به در آید ولی برادران پیشنهاد وی را نپذیرفتند و گفتند که شرعا مستحسن نیست که تو را با این حال به شام ببریم و اگر بناست حضرت تو را شفا دهد همین جا که در خانه ات قرار داری برای او امکان دارد.
فوزیه هر چه اصرار کرد بر اعتذار آنان می افزود ناچار وی خود را به خدا سپرده و صبر بیشتری را پیشه نمود، تا اینکه در یکی از روزهای عاشورا در همسایگی مجلسی عزایی جهت حضرت سیدالشهداء (ع) بر پا بود فوزیه به حال نشسته و به کمک دو دست به خانه همسایه رفت، از بیانات وعاظ استماع کرد و دعا کرد و توسل نمود و گریه زیادی کرد، تا اینکه بعد از پایان عزاداری با همان حال به خانه بر می گردد.

شب با حال گریه و توسل بعد از نماز می خوابد و نزدیک صبح بیدار می شود که نماز صبح را بخواند می بیند هنوز فجر طالع نشده او به انتظار طلوع فجر می نشیند در این اثناء متوجه دستی می شود که بالای مچ وی را گرفته و یک کسی به او می گوید: (قومی یا فوزیه) برخیز ای فوزیه. او با شنیدن این سخن و کمک آن دست فوری بر می خیزد و به دو قدمی خود می ایستد و از عقال و پای بندی که از او برداشته شده بی اندازه مسرور و خوشحال می شود. آن وقت نگاهی به راست و چپ می کند، احدی را نمی بیند. سپس رو می کند به مادرش که در همان اطاق خوابیده بود و بنا می کند به «الله اکبر» و «الا اله الا الله» گفت وقتی که مادرش او را به آن حال دید مبهوت شد سپس از نزد مادرش بیرون دوید و به خارج از خانه رفت و صدای خود را به «الله اکبر» و «لا اله الا الله» بلند کرد تا اینکه برادرانش با صدای خواهر به سوی او می آیند وقتی آنان او را به آن حال غیر مترقبه دیدند، صدا به صلوات بلند کردند. آن گاه همسایگان خبردار می شوند، و آنها نیز صلوات و تهلیل و تکبیر بر زبان جاری می کنند.

این خبر کم کم به تمام شهر رسید و سایر بلاد و قراء مجاور نیز خبردار می شوند و مردم از هر جانب برای دیدن واقعه می آیند و تبرک می جویند و خانه آنها مرکز رفت و آمد مردم دور و نزدیک می شد. پس سلام و درود بی پایان بر تربت پاک مکتب وحی حضرت زینب (س) باد.

اسلامی
2016-04-23, 01:31
از خدا می خواهم صبر زینب و ایمان او به خدا را به ما هم عطا کنند

صدای رسا
2016-04-23, 14:20
یک سال و نیم مانده غمت در گلوی من

هر روز و شب تویی همه جا روبه روی من




در زیر آفتابم و تشنه شبیه تو


دنیا کشیده خنجر غم بر گلوی من




تصویر قتلگاه تو یادم نمی رود


یک بوسه از تنت شده بود آرزوی من




از خاطرات آن شب مقتل کنار تو


مانده هنوز لاله سرخی به روی من




یک لحظه چوب محمل و پیشانی ام شکست

تا رفت روی نیزه سرت پیش روی من




قاری روی نیزه شدی تا نگاه ها

آید به سوی نیزه نیاید به سوی من




سنگین ترین غمم غم دفن سه ساله بود

او رفت و رفت پیش شما آبروی من



بشکن سفال عمر مرا تا نفس کشم

دیگر بس است باده غم در سبوی من