PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : معمای بزرگ



ن کیوانپور
2015-09-27, 14:13
جهانگرد دانشمندی به کاخ هارون الرشید آمد و گفت : « معمایی دارم که هیچ دانشمندی نمی­تواند در این شهر جواب آن را بدهد. »

هارون، دانشمندان را به قصر دعوت کرد. جهانگرد، معمایی را که در دست داشت، روی زمین گذاشت و با آن دایره­ای کشید. همه با تعجب به او نگاه می­کردند و منتظر بودند. جهانگرد چیزی نگفت. هارون گفت : « خب، بعد چی؟ »

مرد گفت : « من سوالم را پرسیدم. هر کس جواب بگوید، خوش حال می­شوم. »

کسی چیزی نفهمید. جهانگرد، لبخند تمسخرآمیزی کرد و با غرور به هارون نگاه کرد.

هارون گفت : « تو یک روز مهلت بده، فردا صبح جواب این معما را خواهی شنید. »

همان شب، یکی از دانشمندان به نزد بهلول رفت و ماجرا را تعریف کرد. صبح شد. بهلول به قصر آمد. هارون، درم یان درباریان و دانشمندان، بهلول را دید و گفت : « این دیوانه، این جا چه می­کند؟ »

جهانگرد گفت : « نکند این دیوانه ژنده­پوش، عاقل­ترین و داناترین شماست؟ »

بهلول جلوتر آمد و گفت : « معمایت را بگو. »

جهانگرد با عصا دایره­ای روی زمین کشید. بهلول، عصا را از دست مرد گرفت و دایره را به دو قسمت تقسیم کرد. مرد، دایره دیگری کشید. بهلول عصا را گرفت و دایره را به چهار قسمت تقسیم کرد.

مرد روی زمین نشست و پشت دستش را روی زمین گذاشت و انگشتانش را به سوی آسمان گرفت.

بهلول نیز در کنارش نشست و دستش را برعکس مرد، با کف روی زمین گذاشت و پشت دستش را بالا برد. ناگهان مرد از جابر خاست و گفت : « آفرین ! آفرین بر تو ! » سپس رو به هارون کرد و گفت : « قدر این مرد را بدان ! » و بعد خواست که از قصر بیرون برود. هارون گفت : « باید جواب معمایت را بگویی و بعد بروی. »

او با دست بهلول را نشان داد و گفت : « تا او را دارید به من چه نیازی است؟ »

همه چشم­ها به بهلول دوخته شد. بهلول گفت : « معمای ساده­ای بود. منظور از دایره اول، زمین است. من دایره را به دو قسمت تقسیم کردم. یعنی زمین دو نیم کره است. او دایره دوم را رسم کرد و من آن را به چهار قسمت تقسیم کردم. یعنی یک قسمت، خشکی و سه قسمت آن، آب است. مرد دستش را روی دایره گذاشت و انگشتانش را به طرف بالا گرفت. منظورش علت رشد درختان و گیاهان بود. من دستم را برعکس روی زمین گذاشتم و پشت آن را بالا گرفتم. با این کار، تابش خورشید و بارش باران را نشان دادم. به او فهماندم که رشد درختان و گیاهان به این دو بستگی دارد. »

بهلول این را گفت و به طرف در قصر رفت. هارون گفت : « بایست تا پاداش بگیری. »

بهلول، درباریان را نشان داد و گفت : « سکه ­هایت را به این بیچاره­ها بده که از من نیازمندترند. »

و بعد از قصر بیرون رفت.