باید وقتی دستش را بالا می آورد و وانمود به زدن می کرد،
بچه می افتاد !
اما دختر بچـــه بغض کرده بود و میترسید ...
نشست روی زمین ...
دو دستش را بالا آورد و در آغوشش گرفت ...
با صدای بلند گریه می کرد و "یاحسین" می گفت !
شمر خوان را می گویم از روز عاشورا به بعد ...
تا چنـــد روز بغض داشت و با کسی حرف نمی زد ...
انگار هنوز هم چشمان خیس دختر بچه جلوی چشمش بود!
از آن سال به بعد شمرخوانی نکرد ...
لباس عمو عباس را می پوشید و برای مشک آوردن تیر می خورد ...
