-
در کتاب پر ماجرای زندگی
[B]وقتی که نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود[/B]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]در زیر شاخههای طویل و پیچیدهی درخت بید کهنسال، دلسردی از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود، چون دنیا میخواست مرا درهم بکوبد.[/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]پسر کوچکی با نفس بریده به من نزدیک شد.[/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]درست مقابلم ایستاد و با هیجان بسیار گفت:[/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]“نگاه کن چه پیدا کردهام![/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]در دستش یک شاخه گل بود و چه منظرهی رقتانگیزی![/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]گلی با گلبرگهای پژمرده.[/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]از او خواستم گل پژمردهاش را بردارد و برود بازی کند، سپس تبسمی کردم و سرم را برگرداندم.[/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]اما او بهجای آن که دور شود، کنارم نشست و گل را جلوی بینیاش گرفت و با شگفتی فراوان گفت:[/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]“مطمئنا بوی خوبی میدهد و زیبا نیز هست! به همین دلیل آن را چیدم. بفرمایید! این مال شماست.[/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]”آن علف هرز، پژمرده شده بود و رنگی نداشت، اما میدانستم که باید آن را بگیرم و گرنه امکان داشت او هرگز نرود.[/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]از اینرو دستم را به سوی گل دراز کردم و پاسخ دادم:[/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]“ممنونم، درست همان چیزی است که لازم داشتم.[/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]”ولی او به جای اینکه گل را در دستم بگذارد، آن را در وسط هوا نگه داشته بود، بدون دلیل یا نقشهای…[/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]آن وقت بود که برای نخستین بار مشاهده کردم پسری که علف هرز را در دست داشت، نمیتوانست ببیند، او نابینا بود![/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]ناگهان صدایم لرزید، چشمانم از اشک پر شد.[/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]او تبسمی کرد و گفت:[/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]“قابلی ندارد.” سپس دوید و رفت تا بازی کند.[/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]توسط چشمان بچهای نابینا، سرانجام توانستم ببینم،[/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]مشکل از دنیا نبود، مشکل از خودم بود و به جبران تمام آن زمانی که خودم نابینا بودم، با خود عهد کردم زیبایی زندگی را ببینم و قدر هر ثانیهای که مال من است را بدانم و آن وقت آن گل پژمرده را جلوی بینیام گرفتم و رایحهی گل سرخی زیبا را احساس کردم…[/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]وقتی که دیدم آن پسرک، علف هرز دیگری در دست دارد، تبسمی کردم:“او در حال تغییر دادن زندگی مرد سالخوردهی دیگری بود.”
نویسنده:
جریل فوشی[/SIZE][/FONT]
[FONT=times new roman][SIZE=4] [/SIZE][/FONT][FONT=times new roman][SIZE=4]زندگی کتابی است پرماجرا هیچگاه آن را بخاطر یک ورقش دور مینداز
[/SIZE][/FONT]