1 فایل پیوست
آهسته باز از بغل پلهها گذشت
[COLOR=#800080][B]آهسته باز از بغلِ پلهها گذشت*
[/B][/COLOR][ATTACH=CONFIG]986[/ATTACH][COLOR=#ff0000][/COLOR]
[COLOR=#ee82ee][B]اول : [/B][/COLOR]خیابان شلوغ و مردم در هیاهو. گلفروشی و شیرینی فروشی را روی سرشان گذاشتهاند. دسته دسته گل برمیدارند و در صفِ طویل میایستند تا نوبتشان شود. گل بخرند و رویش کارتی با مضمونِ روزت مبارک مادر بچسبانند. یک دسته گلِ سرخ را با دقت جدا میکنم. بدونِ تیغ و خار و خوردگی. تمیز و مرتب میچینمشان روی میز. در جوابِ فروشنده میگویم همین طوری میبرم. پول را میدهم و از میانِ جمعیت راهم را میگُشایم.
[COLOR=#ee82ee][B]دوم : [/B][/COLOR]نشستهاست توی ایوان. دارد توی فنجانِ همیشگیاش چای مینوشد و خرما میخورد. خیره شده به بچههای کوچکِ توی کوچه که توپ بازی میکنند. من را از دور میبیند. میخندد. گلها را پشتم پنهان کردهام. دستهای چروکیده و خستهاش را میبوسم. پیشانیام را میبوسد. در آغوش میکشد من را.
[COLOR=#ee82ee][B]آخر:[/B] [/COLOR]مینشینم روی زمین. گلها را با حوصله از شاخه جدا میکنم. یک عالمه غنچهی سرخ و زیبا. یکی یکی میچینمشان روبرویم. در دستههای پشتِ سرِ هم. تمامیِ تکه سنگِ جلویم پُر میشود از غنچههای گلِ سرخ. توی دلم میگویم روزت مبارک مادربزرگ!
[COLOR=#800080]
[B]*عنوانِ شعری از استاد شهریار دربارهی مادر
[/B][/COLOR][B]نگارنده: نسترن کیوانپور[/B]