-
لطفا بخوانید
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی ..؟ [/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره ..؟ [/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]اشک در چشمهایش پر شده بود ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری ..؟ [/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت :[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]ولی شما باید.... آوا مکث کرد ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی ..؟[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]ناگهان مضطرب شدم ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]بابا از اینجور پولها نداره. باشه ..؟[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]نه بابا ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]انتظار در چشمانش موج میزد ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]همه ما به او توجه کرده بودیم ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]آوا گفت، [/FONT][/COLOR][COLOR=#000000][FONT=Tahoma][B]من می خوام سرمو تیغ بندازم ..[/B][/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]همین یکشنبه ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]تقاضای او همین بود.[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]همسرم جیغ زد و گفت :[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]وحشتناکه ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه ..؟[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]غیرممکنه ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]نه در خانواده ما ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]و مادرم با صدای گوشخراشش گفت ، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه ..![/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای ..؟[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی ..؟[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]سعی کردم از او خواهش کنم ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود ..؟[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]آوا اشک می ریخت ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]حالا می خوای بزنی زیر قولت ..؟[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]گفتم :[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]مرده و قولش ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]مادر و همسرم با هم فریاد زدن که ، مگر دیوانه شدی ..؟[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]آوا، آرزوی تو برآورده میشه ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت ، آوا ، ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]صبر کن ..![/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]تا من هم بیام ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]با خودم فکر کردم ، پس موضوع اینه ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت ، دختر شم ا، آوا ، [/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]واقعا فوق العاده ست ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]و در ادامه گفت ، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه .. [/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]اون سرطان خون داره ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]نمی خواست به مدرسه برگرده .. [/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]آقا ، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]سر جام خشک شده بودم ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]و... شروع کردم به گریستن ..[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]فرشته کوچولوی من ، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی ..؟[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن ..![/FONT][/COLOR]
[COLOR=#000000][FONT=Tahoma]آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن ....[/FONT][/COLOR]