-
حرمت مادر
دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند.
با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد.
چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است، چرا که او در اختيار مخلوق است و من در خدمت خالق.
همان شب پروردگار را در خواب ديد که وي را خطاب کرد: به حرمت برادرت تو را بخشيدم.
برادر صومعه نشين اشک در چشمانش آمد و گفت : يا رب، من در خدمت تو بودم و او در خدمت مادر، چگونه است مرا به حرمت او مي بخشي، آيا آنچه کرده ام مايه رضاي تو نيست؟ ندا رسيد: آنچه تو مي کني من از آن بي نيازم ولي مادرت از آنچه او مي کند بي نياز نيست ...
-
[CENTER][SIZE=4][COLOR=#333333][FONT=arial]هیچوقت به دستانم تا این حد دقت نکرده بودم[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#333333][FONT=arial]ناخنهایم یک خط در میان شکسته بودند و با لجبار همه را یکدست کوتاه کرده بودم دستانی که در اثر تابش آفتاب سیاه تر شده بود[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#333333][FONT=arial]و در اثر کار خانه کمی ضمخت[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#333333][FONT=arial]وقتی بهم رسیدیم دستان هم را به رسم دوستی فشردیم کنار هم در ماشین نشستیم کمی صحبت وبعد باز داستان دستان من[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#333333][FONT=arial]دستانم را لمس کرد و گفت انگشتاشو[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#333333][FONT=arial]خندیدم و گفتم مثل گردو فروشا سیاه شده[/FONT][/COLOR]
[COLOR=#333333][FONT=arial][B]گفت مثل دستان زحمتکش یک مادر[/B][/FONT][/COLOR][/SIZE][/CENTER]