|
|
|
|
دید مجنون را یکی صحرا نورد
در میان بادیه بنشسته تک
صفحه اش ریگ است و انگشتش قلم
مینویسد نام لیلی دم به دم
گفت که ای مجنون شیدا کیستی
گو که سرگرم هوای چیستی
گفت مشق نام لیلی میکنم
خاطر دل را تسلی میکنم
چون میسر نیست بر من کام او
عشق بازی میکنم با نام او
ویرایش توسط بهمن پور : 2013-08-03 در ساعت 10:22
کاربران زیر به خاطر این پست از شما تشکر کرده اند : : بهمن پور (2014-06-08)
لیست موضوع های تصادفی این انجمن :
- ما عاشق و مستیم و طلبکار خدائیم
- ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری
- یادم باشد............
- هنوز............
- گاه میخواهم فرار کنم از تو..........
- هر که او را مسیح در نفس است
- خدایا تورا آشنا دیدم.............
- کنارم هستی و اما..............
- اینجـــا بـﮧ مـَرز بـے تـَفـاوُتـے هـا رسیـבه ام
- دوباره باران گرفت !
- باز باران، بی ترانه
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)