به انجمن سبک زندگی ایرانی اسلامی خوش آمدید

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

Threaded View

  1. #1
    هم دل کاربر ویژه
    تاریخ عضویت : جنسیت Nov 2014
    سن : 65
    صلوات : 16690 دلنوشته : 133
    الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد :ایام شهادت امام زین العابدین تسلیت
    نوشته ها : 889 تشکر : 377
    مورد تشکر: 409 مرتبه تشکر شده در 304 پست
    دریافت : 0 آپلود : 0
    امتیاز : 0 وبلاگ :
    حسنعلی ابراهیمی سعید آنلاین نیست.

    شمع چهل منزل عاشقی{ویژه نامه اربعین حسینی}



    چهل منزل عاشقی{ویژه نامه اربعین حسینی}




    اى خفته در میانه صحرا، بلند شو!
    مردند ماهیان لب دریا، بلند شو!

    سر روى نیزه رفته جلوتر تو هم بیا
    یا یار نیمه راه نشو، یا بلند شو

    طوفان اگرچه خیمه زد و کشتى ات شکست
    اى پهلوى شکسته زهرا، بلند شو!

    در خیمه هاى سوخته دشت بى پناه شبْ
    گوشواره مى کَنَد از جا، بلند شو!

    نگذار پاى خسته به آن کوچه ها رسد
    سنگ جفا خورد به سر و پا، بلند شو!

    مسلم، حبیب، اصغر و عباس، رفته اند
    چیزى نمانده از سفر ما، بلند شو!

    زینب! دوباره خطبه بخوان، اربعین رسید
    موجى بزن به پهنه دریا، بلند شو!

    رزیتا نعمتى










    چهل روز گذشت.
    نه اشک‏ها در چشم دوام آوردند،
    نه حرف‏ها بر زبان!
    روایت درد، آسان نیست.

    خاک‏های بیابان می‏دانند که سیلی آفتاب یعنی چه؟
    تشنگی را باید از ریگ‏های ساحل پرسید
    تا بگویند آب به چه می‏ارزد؟

    هم کوفه از سکوت پر بود و هم شام.
    تنگ راه‏های شام، انتظار کشیدند
    تا صدای قدم‏های کسی بگذرد و دریغ!

    مسلمانان شهر بیگانه‏ اند،
    غریبه‏ اند با برادران خویش!
    حرف‏ها فاسد شده‏ اند
    پشت میله ‏های زندان سینه‏ ها.

    دستی بیرون نمی‏آید که سلامی را پاسخ دهد.
    فریاد را از قاموس کوفه و شام ربوده‏ اند.
    اراده‏ها را چپاول کرده‏ اند.
    دست‏ها را بریده‏ اند.
    به آدم‏ها یاد داده‏ اند خم و راست شوند.

    کسی نمی‏داند شجاعت چیست
    و جوان‏مردی را با کدام قلم می‏نویسند؟

    چهل روز گذشت؛ نه از آب خبری شد، نه بابا!
    آسایش از فراز سرمان پر کشیده بود.
    چشم‏ هایمان به تاریکی خرابه عادت کرده بود.

    اشک‏هایمان را چهل روز است که نشسته‏ ایم!
    چهل روز است که از پا ننشسته‏ ایم.

    زنجیر بر دست‏هایمان نهادند
    و در میدان‏های شهر گرداندند؛
    غافل که چلچراغ را به دیار شب می‏برند.

    خواب کودکانمان را آشفتند تا بر مصیبت‏مان بیفزایند؛
    غافل که ما صبر را سال‏هاست می‏شناسیم؛
    ما صبر را در خانه علی علیه ‏السلام آموخته ‏ایم.

    از دشنه و دشنام کم نگذاشتند.
    از «گرد و خاک کردن» کم نگذاشتند
    تا حقیقت پاکی‏مان پوشیده شود؛
    ولی چه باک! حقیقت،
    بی‏ نیاز از این گرد و خاک کردن‏ هاست.

    حضرت دوست اگر با ماست،
    چه باک از این همه دشمنی!

    زبان‏ها را دستور به سکوت دادند؛
    ولی آنچه البته نمی‏پاید، سکوت است.

    قلب‏ها را نتوانستند باز دارند از اندوه.
    مغزها را نتوانستند باز دارند از تأمل.

    خطبه ‏های زین العابدین علیه ‏السلام قیام کرده بود
    و قد برافراشته بود در جمعیت
    تا پیام ‏رسان خون تو باشد.

    طنین شهادت تو، پرده‏ها را لرزاند،
    ریسمان‏ها را گسیخت و قلب‏ها را گشود؛

    چهل روز گذشت.
    اما چهل سال دیگر
    چهارصد سال،... هم بگذرد،
    صدای «هل من ناصر» تو
    بی‏ جواب نخواهد ماند.

    روزگار این چنین نخواهد ماند
    دولتِ ظالمین نخواهد ماند
    قرن‏ها می‏روند و می‏آیند
    پرچمت بر زمین نخواهد ماند







  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •