آخر قصه که بیاید، پاک می کنم اشکهایم را و می گذارم کتاب غصه را در کتابخانه روزگار اندکی آرامش می نوشم و به خوابی می روم پر از رویا آی پیدای نا پیدا باورکن … آخر این قصه تویی پس چرا نمی آیی ….
ویرایش توسط بهمن پور : 2014-04-15 در ساعت 00:13
لیست موضوع های تصادفی این انجمن : دید مجنون را یکی صحرا نورد عازم یک سفــــــــــــــرم ای انسان.......... چای با طعم خدا ا ی روزگار! تـو هم تلخ بودی تلــخ ! سلام خدا حالت چطوره؟ احساس هنوز............ خدایا ،تو گفتی.......... تو اگر باز کنی................
انتخاب سریع یک انجمن
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
نمایش برچسبها
مشاهده قوانین انجمن