|
|
|
|
ا
اهل کاشانم.
پیشه ام نقاشی است:
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ،
می فروشم به شماتا به آواز شقایق که در آن زندانی استدل تنهایی تان تازه شود.
چه خیالی ، چه خیالی ،
... می دانم پرده ام بی جان است.
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است
من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،من به باغ عرفان،من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته کوچه شک ، تا هوای خنک استغنا،تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،تا چراغ لذت،تا سکوت خواهش،تا صدای پر تنهایی.
هر که در حافظه چوب ببیند
باغیصورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند
هر که با مرغ هوا دوست شودخوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود
من در این تاریکیفکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد...
ویرایش توسط بهمن پور : 2014-05-09 در ساعت 23:56
لیست موضوع های تصادفی این انجمن :
- حد و مرز گذاری برای نویسندگان
- به یاد شاعر بلند آوازه ایرانی مولانا جلال الدین بلخی
- آنقدر بمیرم تا زنده شوم....
- اشعار شب قدر
- سنگ گور (سیمین بهبهانی )
- ایام فاطمیه و شعری در این باب
- شاعران ایرانی در باره محرم چه سرودند
- زندگینامه سیمین بهبهانی
- حرفهای ما هنوز ناتمام... عاشقانههای «قیصر امینپور»
- زندگی زیباست......
- صبح قیامت دمید
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)