غروب جمعه ی پاییز ...

هزاران برگ پاییزی لباس زرد خود بر تَن

به زیر گام های عابری خسته

خزان و خشکی خود را به نجوا باز می گویند

غروب جمعه ی پاییز و چشمانی که تا باریدنش

تنها به قدر یک بهانه فاصله کافیست ...

یکی آمد کلید قفل لب های مرا آهسته بردارد

ولی من این سکوتم را آخرین سرمایه ام را

با کسی قسمت نخواهم کرد

به تنهایی قسم دلتنگ دلتنگم

میان آسمان دلگرفته با دل تنگم

فقط یک پنجره راه است

غروب و جمعه و پاییز...

عجب ترکیب دلتنگی ... .