آخر قصه که بیاید، پاک می کنم اشکهایم را و می گذارم کتاب غصه را در کتابخانه روزگار اندکی آرامش می نوشم و به خوابی می روم پر از رویا آی پیدای نا پیدا باورکن … آخر این قصه تویی پس چرا نمی آیی ….
ویرایش توسط بهمن پور : 2014-04-15 در ساعت 00:13
لیست موضوع های تصادفی این انجمن : هــر آدمـی کــه مـــیـرود ، سلام خدا حالت چطوره؟ کودک زمزمه کرد: هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست خــــــــــــدایا تو می ری و من............... وقتی گریه کردم گفتند بچه ای خدایا …! دعای باران چرا ؟ به تو که کاری.................... عازم یک سفــــــــــــــرم
انتخاب سریع یک انجمن
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
نمایش برچسبها
مشاهده قوانین انجمن