|
|
|
|
ماهیها رو بذار توی ظرف و ببر سر میز. اون ماهی که بیشتر سرخ شده رو بذار واسه خودت! اگر خواستی یکی دیگه هم بهت میدم. اون زیتونها رو هم ببر. راستی خرما یادت نره، میگن بعد از ماهی باید خرما خورد. سبزی پلو رو بریز توی اون دیس بلوره.
زهرا، سرخوش، نانهای بیات شده را که شبیه ماهی بریده بودمشان، توی ظرف پلاستیکی قرمز رنگ چید و گذاشت توی سفره و سریع برگشت و گفت:« آبجی، حالا زیتونها رو بده.»چشمهایش برق میزد دیگر حواسش به بوی ماهی خانهی همسایه نبود.
منبع :
mkamali.mihanblog.com
لیست موضوع های تصادفی این انجمن :
- ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه !
- عامل زیر و رو شدن زندگی (داستانک)
- خوشمزه ترین ساندویچ دنیا
- كيك بهشتي مادربزرگ !
- رستوران مبتکر
- حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد
- دعای مظلوم از صد هزار برج می گذرد
- داستان کوتاه رقابت
- حکایت مجنون که خاک میبیخت تا لیلی را بیابد
- داستان آموزنده “شمس و مولانا”
- گفتار پیری مستغنی
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)