|
|
|
|
مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ،آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت.
مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.
روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.
هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:
ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم!
لیست موضوع های تصادفی این انجمن :
- داستان درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه
- ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه !
- نگاهى به آفرينش زن با توجه به داستان آدم و حوا در قرآن
- شهامت تغییر داشته باشید
- حکایت بلبل
- داستان عاشقانه و غم انگيز قرار
- زود داوری های مردم
- بی ریاترین بیان عشق به همسر در مقابل ببر وحشی
- دعوت از بهشت
- فقر واقعی، فقر روحی است
- از شایعه بترسید!
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)